لوگوی منتخب

در اوج تنهایی
لينك دوستان
آغازی بر یک پایان ( نامه اول )
دوشنبه 12/11/88

یا محبوب
بیست و شش ماه نوشتن در این مکان را متوقف کردم تا چشم نامحرم به کلماتی که مقدس است نیفتد ... اینک پس از بیست و شش ماه دوبار با یاری حق متعال می نویسم آنچه اتفاق افتاد در این مدت و می نویسم از آنی که باید نوشت، برای او، به نام او و به حرمت نگاه مهربان او ... منتظر دیدگاههای شما هستم
یا حق

نامه اول

يا حق
سلام.
هر روز صبح با نام تو آغاز مي شوم. تويي كه وقتي پلك باز ميكني زندگي جريان مي يابد. انگار تو زودتر از همه بيدار مي شوي و به ماه و ستاره ها مي گويي كه وقت خواب است. خورشيد را بيدار مي كني كه بدرخشد. به پرنده ها مي سپاري كه شعر بخوانند و به نسيم نهيب ميزني كه آرام از كوچه هاي دل بگذرد. چه بگويم! گاهي احساس مي كنم كه ناتوان شده ام. نگو: نه! ... آيا كسي كه نتواند تمام حرف هاي دلش را برايت بگويد ناتوان نيست؟ ... چقدر سنگين شده ام از حرفهايي كه در گلويم جوانه زده اند، ولي اجازه نمو نداشته اند!. شايد روزي كه حرف هاي دلم جاري شوند درختان به رقص بيايند و پرنده ها سمفوني زيباي خود را سر دهند. آن روز گل هاي محمدي از هم سبقت ميگيرند تا آنها را به تو هديه دهم. چه اتفاق جالبي! من و تو در يك چيز با هم مشتركيم: اشك! ... اشك هايي كه صادقانه نثار همديگر ميكرديم... راستي آيا مي شود كسي را كه روزي سر بر شانه هاي دلش گريسته اي از ياد ببري؟ ... و من خوب ميدانم كه مرگ هم نمي تواند نام بلند تو را از لبهاي من پاك كند.
همين

يا صاحب الزمان!!
جمعه 9/9/86

بعونک یا محبوب
و باذن مولانا مهدی (عج)

(این آخرین نوشته من در وبلاگ سوشیانس است ... سوشیانس تمام شد)

در پاسخ به اینکه چرا وبلاگ بسته شد به دو سخن اشاره میکنم، یکی جوابی که در نظرسنجی به مظاهر عزیز دادم که در پی می آید و دیگری مطلبی که بعد از آن قرار داده و امیدوارم منظور را رسانده باشم.

مظاهر عزیز، قلم هیچ گاه بر زمین نخواهد ماند، این بار جبهه بزرگتری در عرصه مطبوعات مزاحمت مرا خواهد پذیرفت، اما نمیدانم بودی در جلسه ای که با هادی عزیز برگزار شد و نقد محفل و کانونی به اصطلاح مذهبی شد که به ظاهر آراسته و به باطن خرابند؟؟ صلاح میدانم امثال ایشان که به ظاهر معمم و دانشجو و فرهنگی و ... میباشند قلمم را نخوانند .... قلم و کلمه حرمت دارد و خواندن تراوشات ذهن من بر ایشان حرام است .
اگر روزی به عرصه دنیای مجازی بازگشتم مطمئن باش که آن سوشیانس نخواهد بود و تو نیز از نشانی آن مطلع خواهی شد.
به امید آمدن مصلح جهانی و فرو ریختن دیوار پوشالی نقاب زده بی خردان .. آمین!

و

ياد گرفته ام که : 1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند. 2. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند . 3. از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود . 4. تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم

.................................

يا صاحب الزمان ! داستان يوسف را گفتن وشنيدن به بهانه ي توست .
شرمنده ايم .
مي دانيم گناهان ما همان چاه غيبت توست .
مي دانيم كوتاهيها ، نادانيها و سستيهاي ما ، ستمهايي است كه در حق تو كرده ايم .
يعقوب به پسران گفت : به جستجوي يوسف برخيزيد ،
و ما با روسياهي و شرمندگي ، آمده ايم تا از تو نشاني بگيريم .
به ما گفته اند اگر به جستجوي تو برخيزيم ، نشاني از تو مي يابيم .
اما اي فرزند احمد ! آيا راهي به سوي تو هست تا به ديدارت آييم .
اگر بگويند براي يافتن تو بايد بيابانها را در نورديم ، در مي نورديم .
اگر بگويند براي ديدار تو بايد سر به كوه و صحرا گذاريم ، مي گذاريم .
اي يوسف زهرا !
خاندان يعقوب پريشان و گرفتار بودند ،
ما و خاندانمان نيز گرفتاريم ،
روي پريشان ما را بنگر . چهره زردمان را ببين .
به ما ترحم كن كه بيچاره ايم و مضطر
اي عزيزِ مصرِ وجود !
سراسر جهان را تيره روزي فرا گرفته است .
نيازمنديم ! محتاجيم و در عين حال گناهكار
از ما بگذر و پيمانه جانمان را از محبت پر كن .
يابن الحسن !
برادران يوسف وقتي به نزد او آمدند كالايي – هر چند اندك – آورده بودند ،
سفارش نامه اي هم از يعقوب داشتند .
اما ...
اي آقا ! اي كريم ! اي سرور !
ما درماندگان ، دستمان خالي و رويمان سياه است .
آن كالاي اندك را هم نداريم .
اما... نه ،
كالايي هر چند ناقابل و كم بها آورده ايم .
دل شكسته داريم
و مقدورمان هم سري است كه در پايت افكنيم .
نااميديم و به اميد آمده ايم .
افسرده ايم و چشم به لطف و احسان تو دوخته ايم .
سفارش نامه اي هم داريم .
پهلوي شكسته مادر مظلومه ات زهرا را به شفاعت آورده ايم .
يا صاحب الزمان !
به يقين ، تو از يوسف مهربانتري .
تو از يوسف بخشنده تري .
به فريادمان برس ، درمانده ايم .
اي يوسف گم گشته ! و اي گم گشته ي يعقوب !
يعقوب وار ، چه شبها و روزها كه در فراق تو آرام و قرار نداريم .
در دوران پر درد هجران ، اشك مي ريزيم و مي گوييم :
تا به كي حيران و سرگردان تو باشيم .
تا به كي رخ ناديده ترا وصف كنيم .
با چه زباني و چه بياني از اوصاف تو بگوييم و چگونه با تو نجوا كنيم .
سخت است بر ما ، كه از دوري تو ، روز و شب اشك بريزيم .
سخت است بر ما ، كه مردم نادان تر واگذارند .
سخت است بر ما ، كه دوستان ، ياد ترا كوچك شمارند .
يا بقّيةالله !
خسته ايم و افسرده ،
نالانيم و پژمرده ،
گريه امانمان را بريده است .
غم دوري ، ديوانه مان كرده است .
اما نمي دانيم چه شيريني و حلاوتي در اين درد و دوري است كه مي گوييم :
كجاست آن كه از غم هجران تو ناشكيبايي كند .
تا من نيز در بي قراري ، ياريش دهم
كجاست آن چشم گرياني كه از دوري تو اشك بريزد ؟
تا من او را در گريه ياري دهم
مولاي من ! ديدگانمان از فراق تو بي فروغ گشته اند .
و مي دانيم پيراهن يوسف ، يادگار ابراهيم ، نزد توست .
و اي كاش نسيمي از كوي تو ،
بوي آن پيراهن را به مشام جان ما برساند .
و اي كاش پيكي ، پيراهن ترا به ارمغان بياورد
تا نور ديدگانمان گردد .
اي كاش پيش از مردن ، يك بار ترا به يك نگاه ببينيم .
درازي دوران غيبت ، فروغ از چشمانمان برده است
كي مي شود شب و روز ترا ببينيم و چشمانمان به ديدار تو روشن گردد ؟
شكست و سرافكندگي ، خوار و بي مقدارمان كرده است .
كي مي شود ترا ببينيم كه پرچم پيروزي را برافراشته اي ؟
و ببينيم طعم تلخ شكست و سرافكندگي را به دشمن چشانده اي .
كي مي شود كه ببينيم ياغيان و منكران حق را نابود كرده اي ؟
و ببينيم پشت سركشان را شكسته اي .
كي مي شود كه ببينيم ريشه ستمگران را بركنده اي ؟
و اگر آن روز فرا رسد ...
و ما شاهد آن باشيم ،
شكرگزار و سپاسگو نجوا مي كنيم :
الحمدلله رب العالمين .

ناله های فراق
دوشنبه 28/8/86

بعونک یا محبوب
و باذن مولانا مهدی (عج)

ای مهربان!

بگذار تا در میان شبهای عزلت و تنهایی با تو سخنی داشته باشم!

بگذار تا با تو از درد جانکاه درازی که همه وجودمان را فرا گرفته

گفتگو کنم!

بگذار تا بنالم!

از درد فراق دوستی که با غیبتش همه پشت و پناهمان رفت...

ای مهربان!

پس از تو دیگر آسمان، هیچ گاه تمامیت روشنایی خورشیدش را

بر ما ارزانی نداشت....

مولایم!

با خود گفتم:

بخوابم شاید شبی در رویایم قدم بر چشم نهی، شاید آن چهره مهربان را در خواب

بنگرم.

مرا چه می شود؟

چشم بر هم مینهم تا در خواب ببینمت اما، ترسی بر جانم چنگ می زند و مرا بر پای می دارد

و نهیبی از درون که:

ای خفته: شاید بیاید و تو در خواب مانده باشی !

دیگر مرا نه خواب است و نه بیداری. دلی به خواب خوش کرده ام و دلی به بیداری....

اما تو آمدی!!

با همه وجودت آمدی و نقاب از چهره برداشته مرا به خود خواندی. آمدی با تمام وجودت رخ نمایاندی و مرا.....

اما!!!!

مهربانم: وقتی که رفتی همه چیز با تو رفت...

همه خوبی، همه مهربانی در لاک یادی رفتند که بوی تو را در خود داشت.

گویی از آن همه خوبی تنها یادی مانده که انتظار آمدنت را میکشد ...

وقتی که میرفتی، گفتی، آسمان فرا رسیدنت را خبر خواهد داد و مکه،

جایی که تو را به من و مرا به تو می رساند.

از آن روز، هر صبح و شام رو به سوی مکه آورده ام.

شاید نگاهم به کعبه یاد آور روزی باشد که تو خواهی آمد.

مکه نام تو را و خاطره زیبای تو را در یادم زنده میکند.

وه که چقدر کعبه را دوست دارم.

کعبه را که پشت تو را محکم میدارد،

روزی که خواهی آمد ....

برای آمدنت زود هم دیر است ! ....

اللهم عجل لولیک الفرج

بدون عنوان
سه شنبه 15/8/86

یا محبوب
باذن مولالنا مهدی (عج)

مولا جان اینجا خانه توست. ببخش اگر غیر تو گفتم.

از باغ مي برند چراغانيت کنند
تا کاج جشنهاي زمستاني ات کنند
پوشانده اند صبح تو را ابرهاي تار
تنها به اين بهانه که باراني ات کنند
يوسف به اين رها شدن از چاه دل مبند
اين بار مي برند که زنداني ات کنند
اي گل گمان مکن به شب جشن مي روي
شايد به خاک مرده اي ارزاني ات کنند
يک نقطه بيش بين رحيم و رجيم نيست
از نقطه اي بترس که شيطاني ات کنند
آب طلب نکرده هميشه مراد نيست
گاهي بهانه ايست که قرباني ات کنند

بگذریم
یکشنبه 29/7/86

یا محبوب
و باذن مولانا مهدی (عج)

خطاب به دکتر سید محمد رضا مویینی

استاد من حقیقتا راضی نبوده و نیستم که شما این مطالب رو تو وب من بگذارید. برا همین با اجازتون مطلبتون رو حذف کردم.
فرزندتان سوشیانس





 جانم به فدایت یا امام رضا
Web: YadeBaran
Contact with Mail